خرید بک لینک

کتاب سعی دارد در داستان اصلی که رُمان با آن آغاز می شود و بعد در داستان های دیگری که در درونش شکل می گیرد، به ترتیبی زیبا و حساب شده، عشق را به تصویر بکشاند (چه از جهت روند تاریخی اش در داستان و چه ردیف و مرتبه ای که خود نویسنده برای بیانِ سیر تکمیلی آن درنظر می گیرد)، و انگار که از دغدغه های نویسنده است تا به اشکال مختلف و البته شیرین و زیبا هم، به تصویر کشیده شود. و این روند به شیوه ای است که عشق و عرفان در هم می آمیزد و تصویرسازیش گاه با بیانی ساده و صمیمی است و گاه در لفافه و پیچیده.

اوج به تصویر کشیدن این عشق را می توان از بخشِ پنجم داستان حس کرد. بخشی که داستانِ "خنده های بی دهان" را هم در دل خود جا داده و بسیار هم خواندنی است. و ادامه اش در بخش ششم و .../ حال نمونه هایی از این پرداختن های نویسنده به موضوع عشق:

«.. یعنی کِی دو نفر می تونن به اوج عشق برسن و تا کِی عشقشون رو در اوج نگه دارن؟ اوج؟ هیچ اوجی وجود مستمر نداره، چون همون اوج بعد از مدتی که عیناً تکرار بشه، یکنواخت میشه و یکنواخت که شد مبتذل میشه و ...»

« و عشق پیروز شد بر حمید رضای عالِم ِ عاقلِ خویشتن دار. .. روشنک بر علم و عقل و "خویش"ِ دکتر نشسته بود و خوش می راند، لیلی وار.» ... « از درِ تاجدارِ پارک آمدند بیرون؛ چراغ ها تازه به تازه بر سردرِ مغازه ها روشن می شد: هرکدام مشتی بر پوزۀ تاریکی» ... « می پرسد: خب آقای دکتر به کجا می رویم؟ و او شنگول و شاد گفت: به سلوکی تازه، به گذر از هفت عقبۀ سنگین پیش رو.»

«.. ای مردمان! به نظر شما باید دایرۀ شریعت بیضا را آنقدر تنگ و سیاه کرد که حق هم درست در آن جا نگیرد و به دید نیاید یا برعکس، باید آن را به قدری باز و آزاد ساخت که انسان به اندازۀ حق در آن وسعت یابد و روشن گردد که ببیند در خویش جز او نمی بیند؟..»

«.. می خندیدند، و باهم و پنهانِ ازهم، ناخواسته انگار به خورشید چشمک می زدند و از لذتی غریب کیفور می شدند.» ... « جاده سبز، جنگل سبز، حرف ها سبز،.. و خدا به سبزیِ تمام روبه روی جاده ایستاده بود و از تمام اندامش، چکه چکه قطره های سبز می چکید ... لحظه ها مثل جرعه های شیرین و گوارا، تند و تند می گذشتند و سایۀ هر اندوه و هراسی را در قلبشان می سوزاندند...»

« .. عشق پرنده ای است که برای پریدن دوبال می خواهد: یکی مرد و یکی زن. ...» … « مگر مهم تر از عشق هم چیزی هست که رها کنیم تا به آن برسیم؟ ...»

.

یکی دیگر از نکاتی که شایستۀ ذکر می دانم، بیان های ظریف و اشارات خاصی است که از ابتدا تا انتهای رُمان در شکل های مختلفی در خصوص زن و جایگاهش آمده است. چه آنچه که گویی نظر خود نویسنده است و چه بعضاً اشاراتی است که به نگاه و بینش دیگران در مورد زن شده است. شاید برخی خوانندگان انتقاد کنند از شیوۀ نگارشِ بعضی قسمت هایِ آمده در داستان که در حیطۀ پرداختن به زن و نگاه های حریصانه ای است که به او می شود، و یا کنایات طنزآلود، رکیک و هجو و هزلی که هر از گاهی در گوشه کنارهایِ کتاب آمده است و از چشم های گذرا هم پنهان نمی ماند؛ و بی شک در نگاهِ اول برای بسیاری، آزار دهنده اند. اما اگر دقیق و محققانه و البته بی طرفانه نگاه کنیم، می بینیم اینها هم نمونۀ خونی است، برای زیر ذره بین بردن، از آنچه که در گوشت و پوست این جامعه روان و جاری است. واقعیاتی است که در تاریخ ما رخ داده و همچنان هم در پیرامون ما در جریان است و نمی توان چشم را بر حقایق و واقعیاتِ موجود در اطرافمان و جامعه ای که در آن زندگی می کنیم، بست و به دلیل رعایت به اصطلاح اخلاق به آنها نپرداخت و نگفت. نمی توان موجی را که حتا در دریایِ ادبیات ما وجود داشته و دارد، نادیده و نشنیده گرفت و آن نویسندۀ نقادی را هم که دارد نشانمان می دهد، مورد سوال قرار داد. و چه بسیارند موج هایی که می توانند در عین توفندگی، سازنده باشند وپیام آورِ اقیانوسی آرام به دنبال خویش! لازم است تا ما از بالا به همه چیز نگاه کنیم تا خود، جامعه، نوع بشر و نگاه هایش را بیشتر و بهتر بشناسیم و بدانیم در میان این نگاه ها چگونه باید زیست و حضور داشت. هم نگاهِ مردان قشرهای مختلف به زن و هم نگاهِ خود زنان به خویش و جایگاهشان! و این نگاه ها: چه از زبان شاعران / چه در نگاهِ عاشقان / چه پیش چشم ناظران / چه عارف و چه شاه و حاجب و چه مرد یا زنی/ که هست بوالهوس// به خوبی به تصویر کشیده شده است.

بله! خواننده در بینابینِ متن به وضوح نقش زنان را لمس می کند و درمی یابد که نویسنده به این قشر هم به خوبی نظر داشته و به آن پرداخته است. بارها می بینیم زن را که در جایگاه معشوق تعریف می شود و زیر و رو، یا در نقش خانه دار و همسرِ رنج کشیده و عاشقی وفادار به روی صحنه می آید و از زبانِ زنانِ شاعران به او پرداخته می شود، و یا در مقام شاعری و صاحب اندیشگی و در نهایت در مقام مادری به وصف می آید که می تواند اوجی بگیرد با شکوه و تا مرز خدایی بالا رود.

یکی ازاین نمونه نگاه های نویسنده در پرداختن به زن و حضورش در داستان را می توان در این جملات از چشم مردی که دارد عاشق می شود، به خوبی حس کرد:

«.. غرور او و بی اعتنایی عامدانه اش را به جنس مخالف می شناخت. خوب می دانست که او گل چشمانِ مَردان هر مجلس است، هرجا که پا بگذارد! همه جا مثل نقش رستم است در قلب مردمک ها. از همان اول ورود تا آخر مهمانی، خواسته و ناخواسته چشمان هر پیر و جوانی را همراه خویش می رقصانَد و می بَرد و گرما و زندگی می بخشد.»

این نگاه در همین کوتاه نوشته بالا به گونه ای نیست که طردِ جنس زن از جامعه باشد. چرا که او معنای زندگی است. و ریشه زندگی هم جان گرفته از زن است. و این حقیقت را می توان به خوبی در متن لمس کرد که وجود زن می تواند به هر چشم و هر خانه و هر جامعه ای گرما و زندگی ببخشد. این نگاه، یک نگاه زیباشناختانه، عشق پسندانه و حقیقت نگر است. چرا که دیدن زیبایی ها از هر نوعی در انسان امید و حضورِ زندگی را رقم می زند؛ ولی شیوۀ این حضور در هر جایی بی شک، اما و اگرهایی هم دارد که در ادامۀ داستان و در لفافه ای تلنگرانه به آن پرداخته شده است؛ که قابل تأمل است:

«.. آراسته بانویی غرق در انواع رنگ و بو و دنگ و فنگ با جامۀ تازۀ قیمتیِ پوستِ پلنگ، و در دو پهلوی او دو دختر نازدار و ظریف و قشنگ، مثل دخترهای نارنج و ترنج ...»

« از همان لحظۀ بیداری در میان بوق ماشین ها و هیاهوی آدم ها، فقط صدایِ وسوسه آجینِ دخترانِ جوان و شوخی ها و مخصوصاً جیغ های گه گاهی آنان و خیالِ خندانِ صورت هایشان برایش دلنشین و گرماساز بود...» ... « به طرفةالعینی، سالن پر شد از زنان و دخترانی جوانِ خندان و پسران و مردانِ گرسنه چشم ِ پویان و جویان که دور میزها و مهمان ها جمع شده بودند و می خوردند و می خندیدند و نامحسوس هم را می پاییدند.» ...

«.. پشتِ درِ ورودی، میزی دید و انبوهی دختر، همه خوب روی و شیرین لب که با جامه هایی کوتاه و گیسوانی آراسته از چهارسمت به سوی مردی خوش سیما، خم شده بودند و زیرِ نگاهِ زیرکسارِ او می گفتند و می خندیدند. ... پرسید: چشمۀ حور است یا قصر بلور حضرت آقا؟ مرد خنده کنان گفت: مانعةالجمع نیست شیخ، بفرما کنارِ ما! سعدی آهی کشید و گفت: ای زیبای بی همتا! ای دانای توانا! بهتر از این ها در دو دنیا چه داری که رو کنی؟ هر صورتی یک گلستان، هر قامتی ده بوستان، هر خنده ای صد بهارستان و هر کرشمه ای هزار دستان! دختران برگشتند و خندیدند و باهم گفتند: وای! سلام استاد سعدی! خیلی خیلی خوشحالیم که امروز شما رو دیدیم. خوبین؟ -: بهتر از این نمی شوم. شماها کیستید که مثل مغزِ پستۀ بی پوسته به هم چسبیده اید؟ و دختران، نرم خندیدند و از سمت راست شروع کردند: -: من دریانازم و تقریباً یه ساله دارم رویِ شما کار می کنم! سعدی خندید و گفت: روی ما چه کار می کنین؟ -: دارم از تو گلستانتون سجع هایی ...»

و البته این نگاه به زن در اشکال گوناگون به قلم کشیده می شود و تا اوجِ مقام مادری:

«خاتون جان! ... به خدا من یکی که هرگز "رشک نبردم بر حکیمان، رشک نبردم بر فیلسوفان - چه رسد به شاعران- تنها رشک بردم بر پیامبران، پیش از آنکه مادر شـوم!"...

شاعران عزیز! گویندگان و سرایندگان بزرگ و نازنین! عنایت بفرمایید که پیر در انتظار ماست و نگرانِ مادرِ خویش. ... با شنیدن واژۀ مادر و پیر و فرزندان، کم کم انگار به خود می آمدند و خود را پیدا می کردند و .. »

در این میان البته پرداختن نویسنده به حق و حقوقی که زنان مطالبه اش می کنند هم، قابل تأمل و تحسین است؛ در جای جای کلام و هربار به شکلی و شیوه ای که این، یکی از آن نمونه هاست:

«.. بانوی هفت خط و دخترانش باهم گفتند: بهادر خان! تورو خدا ما بخونیم؟ لااقل یه بار هم که شده بذارید سهم و حق ما در تاریخ و طبیعت نادیده گرفته نشه؟»

در ضمنِ پرداختن به بیان حق و حقوق زنان، این را هم اضافه کنم که به خوبی مشاهده می شود نویسنده به اشکال متفاوتی، دارد در کل کتاب به معرفی اقشار مختلف شاعرانِ قدیم و معاصر و گاه گمنام و از جمله زنان این گروه می پردازد که به ویژه نسل جوان، نسبت به آنها شناخت کمتری دارند؛ که یکی، شاعر معاصر، نازنین تهرانی است یا همان نازنین نظام شهیدی؛ و از زبان اوست که به تعریف شعر زنانه می پردازد:

« با این نوع شعر، ما ذات زنانه را رو آوردیم و در شعر امروز تزریق کردیم تا خشونت خدایِ مردانۀ تاریخ رو کم کنیم. چون عرضۀ جسم و جنس و گوشت و خون و پوست زنانه، خصوصاً از طریق زبان و مخصوصاً در هیئت شعری سیال و ساختارستیز، تعرّضی پایدار علیه خشونت پوشیدۀ تاریخِ مذکره. هدف ما این بود که دریدگیِ نرینگی باید مهار بشه. آدم ها اگه لطیف بشن، در اوج استعداد به کشفِ ذات زنانۀ هستی می رسن و خدایان خشک و خشن و مردۀ تاریخ رو با الهه های شاداب و نرم و زندۀ امروز عوض می کنن. اما افسوس که خشونت همزادِ قدرته، قدرت همراهِ تذکیر، و خشونت و قدرت و تذکیر، تثلیثِ همیشگیِ تاریخ»

« طاهره و نازنین به نوبت ادامه دادند: ماهم .. اومدیم که در زمانۀ خودمون یه کاری بکنیم. اومدیم که این دردِ هزاران ساله را فریاد بزنیم. اومدیم که بگیم: زن فقط جنس مؤنث نیست، جنس دوم نیست. همه انسان اند و فردیت دارند. تن و خالی و خلوت دارند. اومدیم که بگیم: شعر باید زبانِ خلوتِ من، بیان خلأها و خواهش های عمیقِ تن، یعنی منِ من باشه. شعر فرمان نیست، شعر کلیشه نیست. شعر آینۀ رهایی و آزادیِ منه. پس باید می شکستیم این باورها و عادت ها و شکل ها و صورت ها و ترکیب ها و حتی واژه ها و حروفی که تویِ این فضای نامردانۀ مردانه شکل گرفته بود./ ... همینه که شعر حجم و شعر زبان و شعر گفتار اولین ظهوراتِ زنانه در ادبیاتِ مردانۀ ما بود و شعر غریزی، اوجِ اون./ ...

و نازنین با حرکت انگشت های شست و انگشت اشارۀ دو دست و یک قطعه قلم و یک تکه کاغذ سفید، شروع کرد به ساختن و کشیدن شکل هایی غریب و تابویی که یکباره انگار قهوه خانه ترک برداشت از خنده! صدای خنده ها از پیِ هم، مثل صدایِ ریزش دیواره های سنگچینی بود که پیاپی فرو می ریخت و موج برمیداشت و در فضا می پیچید. اول خنده از فرزندانِ پیر بود و بعد به شاه و رعیت رسید. همه می خندیدند جز فروغ و سیمین و .../ .. کاغذ و قلم افتاد. .../ نازنین گویی شکست! نشست: پشت بر دیوارِ ترک دارِ کهنه، سر در میان زانوان گذاشت. طاهره کنارِ او.»

و آنگاه بیانِ این حق و حقوق از زبان برترین نویسنده و محقق ادبیاتی ما:

«.. سر به زانو گذاشتم و چشمانم را بستم. لحظه ای جذبه ای ناز و نازک آمد و خلسه ای کوتاه، و مرا بُرد... چشم که گشودم فضای خانه را مستِ زمزمه هایی لطیف دیدم؛ بانگِ نرم ِ پچ پچ هایی تازه بیدار، نفس هایی گرم و شعله بار. / از گوشۀ چشم با ترس و شوق نگاه کردم: یاللعجایب! دور تا دورِ خانه پر شده بود از انبوهِ بانوانِ گیرا و دلگیر، رعنا و پیر، با رنگ و بی رنگ که همخوان و ناهماهنگ نشسته بودند و آهسته و معنی دار می خندیدند و سخن در گوش هم می ریختند. .... چهل تن از زنان بزرگانِ ادب، هرکدام دیوانی در دست و روی دیوان ها عکس های شوهرانشان، دور تا دور نشسته بودند و به طرزی نامألوف و غصه دار می خندیدند. آخرِ همه، قمر را دیدم. زنِ خودم را که کتابِ در قلمروِ وجدان ام دستش بود.../ ... عبدالحسین خان! ... چرا هیچ ننوشتی که تمام دردهایِ پنهانِ خانه از آنِ من است و جوانه ها و شکوفه هایش برای تو؟ تلخی و تنهایی و تحمل و شستن و رُفتن و پختن و بچه ها و کهنه ها و گند و گه به کام من، شیرینی و شهرت و شهوت و پاکی و تمیزی و لذیذی و بچگی و تازگی و طراوتش به نامِ تو، از آنِ تو؟/ .. آقای دکتر! چرا در جواب ِ شیخ من هیچ ننوشتی اون موقعی که گفت: زنان که ناقصاتِ عقل و دینند + چرا مردان رهِ اینان گزینند؟ یعنی ما ناقصیم و شما کامل؟ مریم ناقص است و نِرون کامل؟ آخر بر چه مبنایی؟..»

و پرداختن به این موضوع زن و نیز حقوقش، هرچند شاید به نظر برسد به نسبت حجم ِ کتاب کم رنگ تر است، اما در واقع تا بخش نهم و انتهای داستان همچنان ادامه دارد:

« .. : در این تاریخ ِ دور و دراز، واقعاً جز فروغ هیچ زنی وزنی نداشت، که جفت مردی گردد تا حرف هردو بهتر فهمیده شود؟ و ابروکشان به لهجه ای دیرآشنا سر به آسمان برآورد و گفت: ای خدا! چرا زن ها همیشه قلب مردها و خانه هایند و مردها همواره زبانِ زن ها و خانه ها؟..»

تا آنجا که در شکل گیری دو کودک دوقلو و "دو لعبت بچۀ بهم چسبیده، یکی دختر و یکی پسر"، این مقام زن را می آورد و با مرد یکی می کند و می رسد آنجا که در انتهایی ترین صفحۀ کتاب می گوید:

« بهترینِ شما کسی است که از دست و پیشانی این دو فرزند، لوحی چنان محفوظ بسازد که هیچ گاه از هم جدا نگردند و خطوطشان را چنان راسخ و روشن تأویل نماید که آسیب ِ هیچ شبهه ای، دیروز و فردایشان را از هم جدا ننماید!»

و حال می خواهم به طرح موضوع دیگری بپردازم که این هم برایم جالب توجه بوده و چندان هم بی ارتباط با همان موضوع زن نیست؛ هرچند که شایسته است به دلیل اهمیتش خود موضوعی منفرد باشد؛ و آن پرداختن به فروغ فرخزاد و تصویر سازی ها و برش هایی است که در رابطه با او از ابتدا تا انتهای کتاب جلوه گری می کند و بسیار هم تأمل برانگیز است اگر که نگاهمان ژرف تر باشد:

کتاب، از همان ابتدا، توجه پیر را به فروغ جوان، که یکی از هفتاد و دو فرزندش هست، به خوبی نشان می دهد. نگاهی خاص و متفاوت تر!

ص8: « همۀ فرزندان، چشم و دل با پیر، کنار چشمه نشسته بودند و گفتار و کردارش را می پاییدند. پیر برخاست و قدمی چند پیش تر رفت و ندا در داد: فروغ! فروغ! جوابی نیامد. سرش را به اطراف چرخاند و چون فروغ را ندید، آهسته پرسید: بچه ها! فروغ کجاست؟ / با دست و سر، زنِ جوان سیه چشمی را در سایه سار بیدستان بر کناره های پایین چشمه نشان دادند که با گیسوانی پریشان و چهره ای آب چکان، زل زده بود بر آب روان و زیرِ لب زمزمه می کرد. خبرش کردند. برخاست و جلوتر آمد و همراه پیر رفت تا سر چشمه. / پیر از زیر درخت سروِ بلند، صندوقچۀ کهنه ای را بیرون کشید و بدو داد و گفت: دخترم! این صندوقِ اسرار من است و پر از سکه های بخت شما، و بر هرکدامشان نام یکی. خوب بچرخان و زیرو رو کن و در بگشا. چشمانت را ببند و دو سکه بردار و روشن و رسا، نامِ آن را بخوان تا اولین محفل آغاز شود و گفتگو دربگیرد. / فروغ با خنده ای نرم و زیرکسار گفت: من؟ چه خوب! چشم همین الان. ...»

و اما در بخش بارگاه سلطان، و در آن همه جنگ و دعوای شاعران و خودنمایی ها و ... از فروغ نمودی نمی بینیم و انگار در سکوتی تمام است، تنها در حدّ ِ ناظری که جسمش آنجاست اما روحش آنجا حضور ندارد! ... تا می رسیم به بخشِ "در خرابات مغان"، که در توصیفات ابتدایی، اولین نمود را خیام دارد و بعد از آن حافظ و سپس فروغ که چنین توصیف می شود:

« فروغ از زیر شکوفه های هلو و زردآلو، پیاله ای در دست می آمد و می رفت. شاد بود و بی قرار»

تا همین حد، و دوباره غیب می شود تا بخشِ "با کوهسار یوش" که کمی بیشتر به معرفی فروغ می پردازد:

«.. فروغ از زیرِ چشم نگاهی به تولّلی کرد و رو به شاملو گفت: کم چیزی نمی گه، احمد جون! البته اگه بدونه که چی می گه! مسئلۀ دل و خواهش هاش، کم چیزی نیست. یعنی کم انسانی نیست. و اتفاقاً مگه آرمانی والاتر از کشف ذاتِ آدمی هست؟ / کسرایی که دورتر نشسته بود و نگاه می کرد، پیش تر آمد و بغض آلود گفت: چی می گی خانم؟ خلق، عدالت، حقیقت، وطن، آزادی، برابری؛ اینهایند آرمان های والا! / فروغ نرم خندید: بازم که حرفای قشنگ می زنی تاواریش سیا! همۀ اینا یه سری مفاهیم ِ مجرده که تا اون ذاتِ آدمی خوب شناخته نشه، هیچ مصداقی نداره. لنگ در هواست و گول زنک! / شاملو، خویشتن دارتر گفت: ولی فروغ بانو! منم و این آرمان ها. نباشد، نیستم. / فروغ گفت: خب منم همین طور، نیما و اخوان هم همین طور. سهراب جونم، همین طوره. بحث بر سرِ هستی ِ آرمان نیست، بر سرِ چیستی اونهاست و نحوۀ ظهورشان.»

و یا در ص296، آن زمان که نیما از نگرانی های بسیارش و مردم انگاس می گوید، و سهراب و اخوان و شاملو جواب هایی می دهند، فروغ هم از راه می رسد و می گوید:

« "من از نهایت تاریکی می آیم، من از دلِ شب و از نهایت تاریکی" می آیم. آنجا که هیچ چراغ و دریچه ای نبود. رفتم و سنگ سنگِ خانه هایش را لمس کردم و دیدم : انگاس، سراسر دیوار است و اسارت و هیچ عصیانی در آن تغییری پیدا نخواهد ساخت. خورشید مرده است و برکت از خاکش رفته است. مردمان، جانیان حقیری که میل ِ جنایت خود را در خواری همدیگر ارضا می کنند. نهایت همۀ نیروها در این خاک تیره، سیاهی و تباهی است. .../ دیدم، دیدم که هیچ کس به عشق نمی اندیشد. هیچ کس در آن خشونت عریان شب، عمق لطافت انحنای زنانگی را در نمی یابد. ... و تبر است که بر هستۀ نازک مرجان ها فرو می آید. ... دیگر تولدی در کار نیست. "باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل های همیشه سرد"! / می گفت و گریه می کرد: سینه مالامال درد است و توانی در تنم نیست؛ ... روزی جوانه می زنند و صدایم شنیده خواهد شد؛ می دانم می دانم »

و جالب تر آنکه حافظ است که قدم به میدان می گذارد، چرا که لحن صدای فروغ او را به شوق آورده تا بگوید:

«مبارک است نامت که سپیده را فریاد می زند. بگو! که روشن تر از صدای تو چراغی نمی بینم! بگو که مویه هایت، مایه شادیِ فرداهاست. صدای قرن های زخمی دل هاست. بگو! که مجال آهی برای دردهای نهان می یابم. بگو که جنگل شب را جان می دهی. بگو بگو که حدیث آشفته دلان، خوب ادا می کنی. بگو بانو بگو!»

و این حضور، هرچند در ظاهر شاید کمرنگ تر، اما، ادامه دارد و حس می شود. تا انتهای داستان و تا ص 362 که چهارده تن شاعری که انتخاب شده بودند رفتند و دفینه را از دل خاک بیرون کشیدند و آوردند و زمان تحویلش به پیر، این فروغ است که گوی را، آن دو طفلان به هم چسبیده را، به پیر می دهد، آن هم با چنین توصیفی:

«فروغ، گوی صافِ رخشان را از میان بازوان، از ژرفای جسم و جان درآورد و آرام پیش پای پیر گذاشت و خود، گرفته دل و بی تاب برکناری ایستاد./ ... پیر رو کرد به حافظ و پرسید: چرا فروغ ِ من این گونه گرفتار آمده است؟ ..»

و آخر کلام در این بخش ِ از نقد این که:

چه تأمل برانگیزانه، فروغ و حافظ، در این زیبا نوشتۀ شگفت و خاص، به هم پیوندی دور و نزدیک می خورند! گویی در این گونه از پیوند است که دو کودک مرواریدگونِ رخشان، امکانِ تولد می یابند. کودکانی همچون کودکانِ روشنک و حمیدرضا...، همچون طفلِ زمین و آسمان، و یا مانند فرزندِ دورگۀ شرق و غرب! کودکانی برخاسته و شکل گرفته از صورت و معنا! دو قلوهایی به هم چسبیده که مبارکی وجودشان بسته به همین چسبیدگی و پیوند است!

این گونه است که در نهایتِ داستان، این حافظ و فروغند که در مرکزیت قرار می گیرند تا بتوان به گویِ اسرار دست یافت و انگار چرخش ِ بر این محوریت است که گشایندۀ گرهِ کار می شود و به سرانجام می رسد. نماینده ای از سنت و نماینده ای از نوی و مدرنیته، نمایندۀ زبانِ فردیت و جمعیت و...

کتاب می خواهد بگوید سنّت و مدرنیته، کهنه و نو، مادیت و معنویت، افکارو اندیشه و خردِ غرب و شرق، پیچیدگی و سادگی، فردیت و مجموع، زنانگی و مردانگی، ووو، همه باید با هم بیامیزد تا بهترین نتیجه حاصل شود. نمی شود یک سویه بود و پیش رفت؛ چرا که در این صورت پیشرفت و رشدی هم صورت نخواهد گرفت. زیرا اصلاً جهان هستی بر مبنای این تضادها و تناقضات پدید آمده و بدون آن هستی معنایی نخواهد داشت. تا شب نباشد، روز بی معناست و اصلا آرامش شب است که تکمیل کنندۀ روز خواهد بود. شب در آغوش روز به معنا می رسد و روز با دستان شب است که صورتی چنین زیبا می یابد. مرد در آغوش زن است که به آرامش می رسد و زن در کنار مرد است که کمالش نمودی دیگر می یابد. این هر دُوان با هم و در کنار یکدیگر کامل کنندۀ همند. همچنان که گذشته و آینده. تا گذشته نباشد، آینده ای نخواهد بود. دیروز است که امروز را در پی دارد و به دنبالش فرداها ساخته می شود و می آید.

بله! این کتاب، کلامی را داراست که آغازش به انجامش می خورد. هم اجزاء معنایی و هم اجزاء صوریش با هم هماهنگ است و در عین گستردگی و پیچیدگی و حتا پراکندگی، و داستان در داستان بودنش، اما پراکندگی و پریشیدگی و بی نظمی در آن دیده نمی شود. این کتاب ِ رُمان، در واقع همان که در ابتدا گفتم، داستانی رمزی است که بی نهایت معنا را در ذهن مخاطب القا می کند. و در حقیقت یک اثر هنریِ ناب است که خلاقیت فردی نویسنده در آن نمود خاص خود را دارد و اما این خلاقیت فردی برای جمعیتی گسترده رقم خورده است! برای اقشار مختلف و افکار گونه گون. برای کهنه و نو و در عین حال برای هیچ کدام. هم برای من است و هم برای تو و هم نه! بلکه برای ماست!

اگر بخواهیم موشکافانه تر به تحلیل کل موضوعات طرح شده در کتاب بپردازیم، باید چند برابر حجم کتاب را به این امر اختصاص دهیم که از عهدۀ قلم خارج است و تنها باید کتاب را خواند و خواند تا به عمق آن پی برد.

به یاری حق ادامه خواهد داشت

نوشته شده توسط میتــــــرا در شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۵

برچسب: نویسنده: پرهام رحیمی تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 13:00

صفحه بندی